About Blog
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Archive
دی 1388
آذر 1388
تیر 1388
دی 1387
آبان 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
Links
ته مانده ها
پرستو های مهاجر
کتابخانه مجازی
دغدغه ها
باور ها
عشق و دوستی
چای تلخ
آفتاب از نگاه تو میروید
روزی روزگاری
سرزمین رویاها
تقدیم به تو
عشق و عرفان
نم نم بارون
شیدانه
د لتنگی های یک کرم دندون
کارت تلفن
ندانستن
استفراع
هتل تنهایی
عاشقانه
نوشته
هروین
شبگیر
طنز
آسمان
وبلاگ کانون ادبی دانشگاه شهید بهشتی
نقد فیلم
من یکی هستم
آخرین برگ
ppooya
Daily Links
Category
Template By
www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين
امروز ۳۰دی ماه بود
امروز من فارغ التحصیل شدم........ امروز برای من روز مهمی بود...روزی که فراموشش نخواهم کرد...روزی که آخرین امتحانم رو دادم...چه لحظه عجیبی... نمیدونم این شوق بود که توی دلم احساس میکردم یا اینکه غمگینی پشت سر گذاشتن چهار سال خاطره های جور واجور....نمیدونم چی بود..فقط به درو دیوار دانشکده نگاه کردم و برای لحظه کوتاهی تمام این سالها رو دیدم...شاید این حکایت همیشگی زندگی باشه...داستان ماندن و ماندنو ساختن روزها و لحظه ها با آدم ها و بعد رفتن و رفتن با این خیال که شاید جایی توی دنیا باشه که همیشه کنار هم باشیم ....ولی فکر میکنم شاید تمام زندگی همینه....و بعدش هیچ...امروز روز مهمی بود حداقل برای کسی که اینجا دوستای زیادی داشت که خاطره های موندنی ازشون داره...نمیدونم باید چی نوشت...فقط دلم برای ای روزا خیلی تنگ میشه ....بیشتر از خیلی...میدونم روزهایی میان که دلم میخواد حتی برای چند ثانیه تمام این آدم ها رو که دوستشون دارم...حتی اونهایی رو که نمیشناسم ...ببینم.... دلم نمیخواد بگم خداحافظ ...اما میگم به امید دیدار تا شاید روزی دوباره همدیگرو ببینیم.....زمان با ما بازی میکنه و ما اینو نمیفهمیم ...زمان مثل برق و باد رد میشه و ما همیشه منتظر اتفاقی هستیم که زندگیمونو عوض کنه...اما زندگی همینه که هست...و مهم ترین اتفاق همین کنار هم بودنه که شاید قدرشو ندونیم ......
ماه میانی زمستان بود
چهار بعد از ظهر
پاره ای برف به دستم دادی
گفتی: همینجا روی نیمکت منتظرم باش
تا برف آب نشده
بر
می
گر
دم...............!
( به امید دیدار)

این روزها دلخوشم به خواندن نمایشنامه های کوتاه و به مرور خاطرات
این روزها دلخوشم به مهمانی های کوچک دوستانه و شب نشینی های طولانی
امسال سال سکوت بود ... سال رنج ...سال دمیدن شاخه های سبز از خیابان های سرخ
روزها اما مانده اند در انتظار من ... تا با آنها و غربت کشدارشان چه کنم
این روزها نغمه ای ندارم برای خواندن اما دلخوشم به صدای تو از آن سوی تلفن که حالم را میپرسی ...
و شعری که برایم پیدا کردی :
به رود زمزمه گر گوش کن که میخواند
سرود رفتن و رفتن
و برنگشتن ها !

همیشه آنچه مرا به سوی تو کشانده است
انتظاریست که در دستان تو تمام میشود
کاش دستهایت باز بود
..............
تا من برای همیشه
گوشه آغوش تو تمام میشدم ...

لحظه ها را می شمارم
یکی در میان تو نیستی
شعرهایم را خط میزنم
نام تورا حک میکنم
وجاده ها را
به خیال دوباره آمدنت میسپارم
براستی کجایی ای امید دوباره ....؟
تمام میشوم در تو
مثل رود که به دریا
ودلتنگی را
به دامنت گره میزنم
من هنوز از گذز خاطره ها
نام تو را میجویم
در شب کهنه تنهایی ها
چشم آکنده از حسرت من
پوچ
طولانی
................
خیره بر جاده رفتن توست
میدانم
من به تکرارالفبای "تو" عادت کردم
تو به جاماندن من.........! 
دوباره پاييز
اشك ريزان درخت
وبوسه برگ بر زمين
مرا به ياد تماس لبهامان انداخت
راستي
هنوز آيا گاهي برايم ميميري؟....!!!
مرا دفن کنید
جز دستهام
که دلتنگ نوازشند
همیشه توی دلم خانوم عینکیی
چه ساده زل زده وساده میخندد
به خاطر شکستن قلمش گریه سر داده
ولی بروی دل شکستن من چشم میبندد
کنار نیمکت خالی وعده گاه میشینم
نیامدی دوباره و باغبان میخندد
نشنیدی که اخبار گفت یک عاشق
چگونه با غم عشق تو میجنگد؟
تمام روز و شبم یک بسته مگنا شد
که دود میشود و اسم تو نقش میبند
منی که زمانی قهرمان و نقش اول بود
به خاطر نبودنت از صحنه میترسد
گناه و توبه عادتیست از آن رو که دل
به یاد روی تو هر لحظه میلغزد
شنیدی این همه و باز هم نمیفهمی
همان که به دیوار گفتم وخوب میفهمد
.......................

*حالا مسیر خانه ات را شبانه می آیم تا اشکهایم رودربایسی نکنند.

عمر ما میگذرد
مثل این صفحه که یک ساله شد
مثل من
مثل تو
اما گریزی نیست از ملال روزگار
جز به عشق
و مگر عشق ...
ا ز لب ها که به بوسه تر میشود
از کوچه ای که در بن بست لبخند تمام میشود
از جوشش رنگین کمان روی خاک
من در بهار
با نغمه نگاه تو
بالهای قلبم را
پرواز میدهم...

تو را در گلهای جهان تکثیر کردند
و مرا
در خاک
*زن: من کولی ام .یه جا بند نمیشم.
*مرد: منم دلم کولیه .
..........................
بایسیکل ران- محسن مخملباف
راست هایت را شنیدم
........
برگرد
..........
حرف بزن
دروغ بگو..

چه دور بودی
در میان کوچه هایی که لبخند نداشت
پای درختی عبوس از کسالت خاک
چه گذشت ؟
در مسیر چشمهایت.....